سلام به همه ی دوستان خوبم که از وبلاگ من دیدن می کنند. من اسماعیل هستم 17 سالمه و ساکن آمل هستم امیدوارم لحظات خوبی رو در وبلاگ من داشته باشید هر چند هم که کوتاه باشه. قربان شما : اسماعیل
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی!
۳۰مرداد ماه روز میلاد فــــــــــــــــــــــــــــــــروغ عزیزمه
هرسال وقتی۳۰مرداد هزاران شهاب به سمت زمین هجوم میاوردن از خودم می پرسیدم چه اتفاقی افتاده که آسمونیا میخوان خودشونو به زمین برسونن؟.... و امسال فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری میان که ۳۰مرداد ماه زمینو با گامهای مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه ....
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . . پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه " پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند : او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود ! يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند . پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد ! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !
كاش مي شد يواشكي كتاب زندگي رو ورق زد بعد از لاش ميشد خوند آخر اين قصه به كجا مي رسه. كاش مي شد فهميد اين عشق به سر انجام مي رسه يا تنها با يك خداحافظ به پايان مي رسه.
كاش اين يه قصه عاشقانه شيرين باشه كاش آخرش به خوبي تموم بشه .
پرسيد که چرا دير کرده است ؟ نکند دل ديگري اورا اسير کرده است ؟ خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تاخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است خنديد به سادگيم آينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم از عشق من چنين سخن مگوي گفت : خوابي سالها دير کرده است در ايينه به خود نگاه ميکنم آه عشق او عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است....
ای گمشده من ای که سپیدی قلبم را تمام و کمال اشغال کرده ای . آیا تاریک خانه قلب من روزی به نور دیدگان تو روشن خواهد شد . تو آشنای کودکی من وگمشده ی دوران جوانی ام هستی .آیا همراز دوران پیری ام خواهی شد .آیا فروغ دیده گانت سیاهی شبهای تارم راروشن خواهم کرد . ای آنکه اکنون از همه جا به من نزدیک تری ، آیا نگاه جا مانده در ماهم را نظاره گری که شبنم اشک گوشواره اش شده .در اندوهم ستاره را شریک می گریرم زیرا آنها هم مانند غم من شماره ندارند . کاش آنها پایین بیایند و گوشه ای از غم مرا به بیکرانه ها ببرند .بیا ای غنچه ی بشکفته ام بیا و شریک لحظه های تنهایی ام باش.
وقتي مي گويم دوستت دارم شايد تصور كني تنها چند واژه ي ساده را در كنار هم گذاشته ام و جمله اي را بيان كرده ام اما... اين تنها يك جمله نيست ! دنياي لبريز از رويا هاي سبز و سرخ ! همين جمله كوتاه ! آري همين چند واژه خود كتابيست سر شار از معنا ! دوستت دارم يعني بي حضور تو زندگي برايم بي معناست بي تو دنياي من به سردي مي گرايد و چشمانم بي فروغ ميگردد ! دوستت دارم يعني قلب من منزلگاه توست و وجودم سرزميني كه تخت پادشاهي را تنها لايق تو مي دانم . دوستت دارم
هنوز گریه هات یواش یواشه هنوزم شوق دیدن سرجاشه هنوز قصه همونه که همونه آره آخرشو تقدیر می دونه بذار تا روی مهتاب پا بذارم می خواستم عشقو اونجا جا بزارم فرار از سکوت این ستاره که نور خوب چشماتو نداره نوشتم باز یک لب بسته نامه که عشقت آخرین حرف لبامه
اون شب که گفتم می خواد بیاد سر اون ساعتی که گفته بود امد یه طورایی سرد جواب می داد. ازش خواهش کردم که این طوری باهام رفتار نکنه میدونید بهم چی گفت بهم گفت مگه خودت نگفتی که نباید عشق رو هیچ وقت گدایی کرد یاده حرفه خودم افتادم که بهش گفتم نباید هیچ وقت عشق رو گدایی کرد. این رو که بهم گفت به خودم اومدم گفتم عشق باید خودش خود به خود به وجود بیاد اشمش اونم دیگه از جدا شدن حرف نمیزنه دوست دارم تا آخر به پاش بمونم اخه خیلی دختر با ادبیه الانم که دارم اینو می نویسم می خواد آن شه که به هم بچتیم.